تبليغاتX
دوستت دارم با صدای آهسته
دوستت دارم با صدای آهسته

بگو به باد که ما با آفتاب زاده شدیم و با آفتاب غروب خواهیم کرد


شهر اجساد

 

در این جدال بیرونی و درونی

در این سرب غوطه ور در فضا

در این گرد و غبار سرد این شهر غم

در این شهر که عاشقانش فقط از نیمه های شب تا دو ساعت به صبح عاشقن

اینجا که " عقیده ، عقده خوانده می شود " .

جایی که دیگر صدای پورشه ی پترس از صدای چک چک آب بلندتر است و دهقان مو سفید زنجانی به فکر عیار دکمه سرآستین نقره ای اش .

ساده بودم ... .

ساده بودم که دیر فهمیدم " دزد همان اشتباه چاپی درد است " .

تازه درک می کنم که گرگ را از هر طرف بخوانی همان گرگ است ... .

 

پ .ن : سنگینیت رو سینه ی من ! سایه ات هم نصیب مردم !

میوه هات هم آخر سر ! که میشن قسمت هر قوم !

( پی نوشت ، به این پست مربوط نمیشه فقط از دلم برای آشنایم )

چهارشنبه چهارم آذر 1388 توسط علیرضا |

آخر خواب

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

راهی نروم که بی راه باشد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد که روز و روزگار خوش است

همه چیز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب

تنها دل ما دل نیست

آره ، دل ما دل نیست

                                                                                           ناصر عبداللهی



دارم با خودم کلنجار می رم . غوغایی تو دلمه .همیشه موقع این جور تصمیم ها اینجوری می شم .  عین دیونه ها همش با خودم حرف می زنم . آره ،از وقتی نیستی و فراموشم کردی همش تو دلم آشوبه . بین دل و مغزم دعوایی به پا کردی. دلم دلیل می آره و مغزم رد می کنه . مغزم دلیل می آره و دلم رد می کنه . دلم دلیل می آره و مغزم رد می کنه . مغزم دلیل می آره و دلم رد می کنه ... .

متن کامل داستان در ادامه مطلب



ادامه مطلب

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط علیرضا |

یافتم ، نیافتم ، یافتم ، ...

تو ، من نبودی که با من ، من شوی
تو ، تو بودی که با من ، ما شدی

من ، ما را دوست نداشتم و تو من را
پس هردو کناری رفتیم تا شاید بیابیم خود را


سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 توسط علیرضا |

عین شین قاف (علیه السلام)

آسمانی ها هبوط کردند

زمینی ها آسمانی شدند

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

می دانم کار اوست

گاه مجسم در هیبت درختی و گاه حلول کرده در چشمی

گاه در فغان  مادری هنگام تولد من کوچکش

و گاه به آرامی شبنم اشک در شب های دلتنگی

همه این ها از سنگینی قاف است بر دوش آدمی

هدفی که به آدمی ، آدمیت بخشید و آبروی رفته اش را برگرداند

هدفی که معجزه بشر است و غایت انسانیت .

پاس بداریمش تا شاید آبرویمان بازگردد .

نه در خیابان ... !

دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 توسط علیرضا |

چیزی ازم نمونده به جز یه قاب خالی

دیگر

قاب عکس خالی

گل مژه ی چشم های به راه مانده

سکوت عکس و تبسم یخ زده ی آخرین خنده ی تو

تو را

و شاید من را

دیگر به یاد کسی نمی اندازد

خیلی وقت است که تنها به خود می اندیشی و زیر شلواری راه راه ... .

خیلی وقت است که در دنیای فراموش شدگان می نشینیم و مهمانی نداریم ... .

یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 توسط علیرضا |

اين تو نيستي !

دیگر با تو از غم هایم نخواهم گفت .

دیگر با تو شین و قاف و عین حسی را برایم معنا نمی کند و قاف در زیر گریبان مه خزیده .

دیگر با تو رویاهایم آبی نیست .

دیگر تک درخت کویر سبز نیست و چشم هایت زیر پلک پنهان شده اند تا راز جدایی را در خود نگه دارند .

دیگر به خاطر دوری چند ساعته ات ، اشک ها ، گونه هایم را نوازش نمی دهد .

اینجا دیگر گل های باغچه هم بو نمی دهد .

نه یاس ، یاس است و نه نرگس ، نرگس ... .

یکشنبه یازدهم مرداد 1388 توسط علیرضا |

قاف ، آخر عشق !

نمی دانم چه حسی است که وجودم را تسخیر کرده

نه ! آنقدر بزرگ است که حتی در قلبم نمی گنجد

قلبی که ظرفیتش ... ( لو انزلنا هذه القران علی جبلا لرایتهو خاشعا متصدعا ... )

آنقدر حس بزرگی است که در قالب غزل و قصیده که هیچ ، در سپید هم نمی گنجد

آنقدر بزرگ که در کالبد جسم کوچکم نگنجید و از میان انگشتانم بیرون آمد و بر کاغذ نشست !

از زبانم بیرون آمد و زبان قاصرم تنها توانست (دوستت دارم) را زمزمه کند !

ولی نتوانستم بفهمم این قاف ، آخر کجاست ! فكر مي كنم اين هم بسيار بزرگ باشد ... .

دوشنبه پنجم مرداد 1388 توسط علیرضا |

خدانگه دار ...

امروز رفت
یعنی حکما 4-5 سال هست که رفته
فقط امروز جسمش هم رفت
دیدمش که می رفت
امروز زجه های خواهری را دیدم که خون می گریید
امروز ناله های همسری بحت زده را دیدم که در سکوت به آسمان و گه گاهی به خاک خیره می شد
امروز خنده های مادری را دیدم که بعد از سالها دخترش را می دید
امروز آغوش گرم پدری جوان را دیدم
امروز کمر شکسته ی دختر جوانی را دیدم که به خاک یاد آوری می کرد که سخت نگیرد بر گلش
امروز خودم را دیدم که بعد از 5 سال اینجا آمده بودم
یاد 5 سال پیش ، جوانی که پرپر شد ، دلی که شکست ، خنده ای که دیگر بازنگشت .
امروز خودم را دیدم که از شدت رعشه بر اندامم توان ماندن نداشتم
یاد 5 سال پیش که با دیدن بوی کافور خاطرات سراز خاک بیرون آوردن
هنوز هم پایم می لرزد ... .

خاله جون آذر خدانگه دار

خدایش بیامرزد
خدایت بیامرزد
خدایم بیامرزد ... .

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 توسط علیرضا |

آهسته ترین صدا

برایت نامه ای خواهم نوشت به

 صداقت آب و خاک

به لطافت عطر کاه گل

به شیرینی خنده ای مادرم

به صداقت احترامم برای آشناترین آشنا که برمیخیزم به نامش

ولی نمی دانم آیا قاصدک نامه ام را برایت می آورد ؟

چه بسا آن زمان به یاد من نباشی و قاصدک را نفهمی

و جوابی نفرستی تا طوطیای چشمانم شود

می نویسم با قلم دستانم و مرکب اشک دیده گانم :

دوستت دارم

به اندازه لذت مادرم از نماز

به پهنای مواج اقیانوس آرام

به وسعت جغرافیای انسانی

به بلندای البرز و سبلان

به غرور خنده های مادرم و نوای لالایی های دلنشینش

به صداقت بی مثال آشنا و آرامش بخشی بی همتایش

دوستت دارم

ولی نه با صدای بلند تا عنودان بشنوند

تنها

دوستت دارم با صدای آهسته

چهارشنبه دهم تیر 1388 توسط علیرضا |

مادر

ای که تنها بهونه ای واسه موندن

ای که تکیه گاهی واسه قلب خسته ام زیر اون بارون گریه ام

ای که شعری واسه موندن ، نه سرودی واسه رفتن

ای که نگاهت شادی من ، خنده هات لالایی من

ای که خنده هات بهاری میشه برای چشمای خیسم

ای که دستات مرهمی میشه برای همه هست و نیستم

ای که خندت گل نرگس ، عطر یاس ، برگ سوسن

ای که قلبت الوند و دماوند واسه دردای نگفتم


تقدیم به مادرم که یاس است ... .

یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 توسط علیرضا |

سیاه پوش سبز

 

دیگر زمان پارچه های سبز گذشته ... !؟

ما عادت کردیم ، یک زمان قرآن بر نیزه می کنند و بار دیگر عبای سبز !

دیگر آزادی های مشروط !! گولمان نمی زند .

آزادی به شرط چاقو

به شرط پایمال کردن انسانیت و اسلامیت !

به زبان اصلاحات

با تفکری به خیال آنکه فسیل شده فکرمان

تا کی برای آزادی باج دادن به رانت خواری !

فقط در گوش جوانانی که تنها سد زندگیشان گشت ارشاد و شلوار است !


(برای اینکه سو برداشت نشه به قسمت نظرات رجوع کنید )

یکشنبه دهم خرداد 1388 توسط علیرضا |

تبعید

شاید در سکوتی تلخ که به نظاره سایه ام نشسته ام ، در شب سرد تبعید . با سایه ای که " هرچه می گویم با ولع تمام می بلعد "

نمی دانم به کدامین گناه انکارش می کنند ... ؟

کجاست آسمان ؟ گمش کرده ام

خوانده ام آسمان را هم زوج و فرد کرده اند

شنیده ام خانه پروین را هم خراب کرده اند

دیده ام حقوق منفی چیست

چشیده ام ننه سرما کیست

 

سوالها داشتم ولی بی جواب ، فراموشم شدند !

چرا شکلات تلخ ؟

چرا سکوت ؟

چرا شکوایه های بی قاضی ؟

چرا پیتزای قرمه سبزی ؟

چرا وهم و شک ؟

چرا نامه ی بی تمبر و پاکت ؟

چرا آشنا ها از غریبه ها غریبه ترند ؟

چرا بوف کور ها زنده ترند ؟

چرا جواب پیامک ها رو بیخیال ؟

چرا پاسخ های بی حس و حال ؟

چرا من برای تو ؟

چرا تو برای من ؟

اصلا چرا من ، اینجا ، تبعید ... !

 

 

دلم خیلی گرفتس . فقط تونستم اینجا این حرفا رو بزنم .شاید به نظر خیلی بی معنی باشه ولی برای من کلی حرف داره .

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 توسط علیرضا |

دیار دلباختگان

اینجا همان جایی است که کلمات رنگ می بازد و معنای جدید آنها ، انسان را به درک ماورا ی فکر بشری وا می دارد .

اینجا واژه ها در کالبد جمله ها نمی گنجد و هرکس در ورای آنها چیزی را می بیند که گاهی زمین را وارونه می چرخاند .

اینجا کلمات عقل را زائل می کنند و محرمان این دیار جنون را به سخره می گیرند .

اینجا نسبیت معنا ندارد و قوانین حاکم ، حتی در مخیله ی انیشتین ها نمی گنجد .

اینجا چشمان سخن می گویند و زبان برای سخن قاصر است .

اینجا مردمان از شوق و فراغ خون می گریند و غبار دل را با آن می زدایند .

اینجا اینجاست ... .

اینجا دیار دلباختگان است که قلب تپنده ی این دیار در سینه ی آشنا می تپد ... !!

چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 توسط علیرضا |

رویای نیمه کاره

 

وقتی خوابی چه رویایی میشه تلالو نور رو  روی گونه هات دید . چه زیبا و فریبا میشه میشه برق سرخییه لبای آتشینت .

وقتی خوابی چه قشنگ میشه معصومیتت رو تو نور دید .  گلم ; چقدر ساقه ات زیبا میشه بین پرتوهای نوری که رقصان پرده رو میشکافن و محفل ما رو آذین میبندن .

مثل کودکی بی گناه و معصوم می خوابی . کاش میشد همیشه خواب بودی و من سالها به نظاره می نشستمت

پنجره دوباره بادو مهمون ما کرده . باز هم بادو تو گیسوانت میچرخونه و آشفته و پریشون ترش می کنه . باد چه  زیبا شونشون می کنه و با حوصله می بافتشون . خیلی قشنگ تر میشی  وقتی گل سر نرگستو باز می کنه و اون آبشار موهاتو رو شونه هات آویزون می کنه .

همه جا زیباست و شورانگیز . اتاق با ترانه بید مجنون پرشده و بوی یاس همسایه مست تر و مجنون ترم می کنه .

خیلی خوبه ، وقتی خوابی دیگه از اون فریادهات و تحقیرهات خبری نیست . دیگه گلوت خس خس نمی کنه و اون میگرن لعنتیت که همش میگفتی " راضی ام به رضات " ... .

نمی دونم این دستبند قرمز چیه رو دستات . اه ... نمی دونم چرا دوباره این لرزش دستام شروع شده . نمی دونم چرا وقتی خواستم دستبندتو باز کنم دستام هم مثل دستبدت قرمز شدن .

این تخت چرا پر لکه اس ... اه ... لعنت به این رنگ

-  عزیزم پاشو صبح شده

   چرا پانمیشی

   عزیزم ... گلم

   پاشو دیگه لنگ ظهره

   دستات چرا اینقدر سرده و اون لبای آتشین و سرخت سفید شدن ... یادته نمی زاشتی ببوسمت . همیشه وقتی صبحا لبامو رو لبات قفل می کردم زودی از خواب می پریدی و فریاد میزدی

-  پاشو عزیزم ... چه مهربون شدی امروز . کاشکی ...

   رنگت چرا پریده ؟!

  نه ... نه ... پاشو ... خداااااااااااااااااا

 

 و فردا تصویر شیدایی که خواستش گل سرخی بود در دهانش و ...

 حرکت سریع سرباز صفر / کنار رفتن صندلی / خس خس / شیون مادر / پرپر شدن گل سرخ و پایان

چهارشنبه پنجم فروردین 1388 توسط علیرضا |

تولد بهاری

سلام

خواستم از بهار گویم ولی زبان همراهی نکرد

خواستم از عید سخن رانم ولی یارای سخن نداشتم

خواستم از شکوفه گویم بنویسم ولی قلم ام شکست

خواستم از نگاه سیاه ماهی های قرمز گویم ولی چشمان آشنا خط بطلان کشید بر عالم

با خود اندیشیدم دلیلش را و فقط یک جواب یافتم

قلم ، زبان ، چشم ، همه قاصرند برای تبریک نوروز بر شما

 

راستی دیروز تولد وبلاگم بود ولی نشد که مطلبی بنویسم ... .

فقط تولدت مبارک سنگ صبورم و رفیق تنهاییم 

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 توسط علیرضا |

ترقی ترقه !!

داستان خیلی ساده است ، 4 شنبه سوری ، در روزگار قدیم یک رسم خرافه بوده است که جماعتی در آخریین 4 شنبه سال دور هم جمع شده ، آتش رافروخته ، خود را در حالت ویبره قرار داده ! و از روی سرخ و زرد آتش به سان اسپند می پریدند و از خود هوار در می کردند ! داستان ادامه یافته تا از دوره ی پارینه سنگی و الاغ سریع السیر قل مراد ، رسیدیم به عصر ارتباطات و بودجه برای منوریل و رایانه بدون قوطی ( همون لپ تاپ) . خب 4 سوری هم متحول شد . مثلا اینکه زمان برگزاری 4 شنبه سورری، از یک روز شد یک دهه ! جماعتی به هوای 4 شنبه سوری دور هم جمع می شوند و در حالت ویبره قرار می گیرند اما کو آتش ! تا دلتون بخواد صدای اسپند می آد آن هم چه اسپند های پر صدایی ! یه چیز می گم یه چیزی می شنوی . یا اینکه قدیما با چوب آتش درست می کردن حالا به انرژی هسته ای . خب بالتبع حق مسلم ما هم هست و ... .

... و چه توسعه زشتی است این ترقی ترقه !این 4 شنبه سوری زوری ! آخه خیلی ها می خوان این رسم غیر ایرانی رو ایرانی کنن !

از بالا که نگاه می کنی نمای شهر عین عملیات جنگی شده .

عملیات چهارشنبه سوزی با رمز این الجاهلیون !!!

(فرهاد کاوه)

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 توسط علیرضا |

تیغ ، سکوت ، چشم ...

نیا !!

باز دوباره با آمدنت مرا رسوا مکن

بگذار این دل برای خود رازهایی نهان داشته باشد ... افشایشان مکن !

بگذار فقط آشنا به اسرار دلم  آشنا باشد .

بگذار فقط او سنگ صبور غم هایم و مرهم تنهاییم باشد

نیا ... نیا ای اشک

اراده ام را ضعیف مکن . بگذار تا تیغ شیره سرخ وجودم را بر کلید های سپید پیانوی سیاه جاری سازد تا با نت عشق ترانه ی خاموشی را بنوازد .

بگذار که در تنهایی این دل فقط به چشمان آشنا خیره باشد .

چشمانی که دروغگویانی خوب نیستند ... .

 

چهارشنبه هفتم اسفند 1387 توسط علیرضا |

سلام من به تو یار قدیمی

سلام مرا به غم برسان

سلام مرا به زخم های تنم برسان

به تیغ از جانب من سلام کن

تا اگر دوباره ندیدمشان با خود نیاندیشند که غریبه آشنا نبودو رفیق نیمه راه شد ... .

بگو غریبه به همه شان قریب بود

من از آنان زیاد آموختم . ولی حیف که بهای گرانی برای آنها پرداختم .

من از آنان گذشتم . آنها دوستان خوبی در تنهایی برای من بودند ولی حال که تنها نیستم از آنان گله دارم .

نه ! جای شکوه نیست چون خود کرده را تدبیر نیست .

حال دوستانی دارم به لطافت گل نرگس که اگر بر آنها پشت هم بکنم - چون دیوار که همه برآن پشت می کنند - تکیه گاه خوبی هستند ... .

برای همه تان از آسمان ستاره می چینم و آرزوی بهار می کنم ... .

سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 توسط علیرضا |

مثل تردید مثل غربت مثل آخر خیانت

دامان آشنا بود که غریبه را سرگردان نموده .

غریبه ای که دنبال سنگ صبور بود ... غریبه زورق بانی ماهر می طلبید تا به دل خلیج زند که در این دریا خنجرای حرف عنودان است موجها و بس ... .

چه ساده بود غریبه ! گویا در این ساحل دنبال ردپای فرشته می گشت !!! ... ولی یافت ... شاید یافت ... امیدوارم یافته باشد ... نمی دانم ... .

 


در دیده مجنون تنها یک لیلی ارزش بیابان گردی داشت و در دریای چشمان لیلی هم فقط مجنون جای داشت

دو مجنون در وجود لیلی نیست ، که اگر است لیلی لیلی نیست .

اگر یوسف فقط درزلیخا بود ... اگر بود ... حال که نیست چه ساده می خوانین کرده او را خیانت ؟!

چرا خیانت در وجود لیلی نبود ؟ چرا شیرین به خسرو سر تعظیم فرود نیاورد .

این همان است که سالها مردمان پی آن بودند ولی حیف که چونان سهیل دیر می آید و زود رخت بر می بندد .

بیاییم تنها باشیم در این راه سخت که تنها سی مرغ از آن بگذشتند و بیاییم با انکار تیشه بر این بار امانت نزنیم که آسمان از آن شانه خالی کرد که کار هر بز نیست خرمن کوفتن ... .

اینجا همان جاست که آیینه هم دروغ می گوید

 

پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 توسط علیرضا |

غربت قریب

دیروز در نگاه غریب غریبه ای قریب در دیار غربت گم شدم و

امروز آن شهر هنوز غریب است و من با او احساس قریب غربت را درک نمی کنم . و غریبه برایم آشناست.

و فردا که خبری از شهر غریب نیست نمی دانم آن نگاه را دارم یا ... .

نمی دانم آشنا هنوز هم همان آشناست یا غریبه دیروز ، غریبه فردا هم می شود.

 

سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 توسط علیرضا |

محرم ... !

سلام بر محرم ... .

ماه سلام های بی جواب ، ماه ناله های بی حبیب ، ماه خاک ، ماه غریبی سر به خون ، ماه گوش های بی گوشواره ، ماه نوای نینوا ، ماه زینب

سلام علی قلب الزینب الصبور

محرم امسال بوی دیگه ای داره برای بچه های غزه یاد اونا هم باشیم ... .

کی دیده سه ساله ای رو(Ru) بگیره                         دست زخمیشو به پهلو بگیره

کی دیده قد سه ساله خم بشه                                  دختری میون خارا گم بشه

کی دیده بچه رو سیلی بزنن                                    سر باباشو بهش هدیه بدن

رسم به ولاه تو ماها نازه یتیمو می خرن                    یتیم که بی تابی کنه براش عروسک  می برن

اما بگم ز شامیا با ماها خیلی فرق دارن                     یتیم که بی تابی کنه سر باباشو میبرن

 

 مال همین حوالیم کی میگه لا ابالی ام

بچه هیئتی ام و از غم و غصه خالیم

ولم کن و خرده مگیر دل بیقرارم و اسیر

با شما خیلی فرق دارم اینقده حالم رو نگیر

گاهی به مجلس می آم و به سینه و سر می زنم

کاری به من نداشته باش به سیم آخر می زنم

چند ساله با یاد حسین رفیقم و هم خونه ام

خودت که بهتر می دونی سر تا به پا دیونه ام

هرچی براش خرج می کنم بدون که اموال تو نیست

اگه کبود میشه تنم جسم منه مال تو نیست

چهارشنبه یازدهم دی 1387 توسط علیرضا |

خنده چشم دروغ

ما همیشه عادت کردیم که آب رو برای خاموش کردن آتش استفاده کنیم

اشک که از جنس آبه ولی چرا اگه بلغزه و پایین بیاد می تونه عالمو به آتش بکشه ... .

 


بعد از (...) دیگه روحم به قدری شکننده شده که حتی تحمل کوچکترین ضرباتو ندارم. راستش بریدم.انگار این من نبودم که به همه می گفتم "آدم باید مثل فولاد ، آنقدر تو کوره داغ ببینه و ضربه های پیاپی چکش رو بپذیره تا شمشیری بشه که لایق رستمه "

الان حتی دیگه یه باد پاییزی هم می تونه خوردم کنه.

انقدر قلبم چاک چاکه که کوچکترین نا ملایمتی ها هم می تونه از هم بپاشونتش ولی با همه اینها خنده بر لب دارم تا کسی به عمق وجودم پی نبره

" خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است     کارم از گریه گذشته بدان می خندم "

حالا تنها یه روزنه امید برام مونده که تو تاریکی دلم سوسو می زنه که فقط اوست ... .

او آشنا بود ... .

او بود که مثل همه به لبانم چشم ندوخت و به این دروغگویان قهار اعتنا نکرد.او همواره در پی چیز دیگری بود.او چشمانم را انتخاب کرد و به نظاره ایستاد و

         با آنان به زبان خودشان سخن گفت ... .

 

یکشنبه یکم دی 1387 توسط علیرضا |

نگاه

زیباترین نگاهش را زمانی دیدم که برای اولین بار با او روبه رو شدم . تنها برای چند لحظه کوتاه برای دیگران و دقیقه ها بر ما به طول انجامید.

گره خوردن نگاه ها و تپش قلبم با نبضش ، آن گاهی که به هم پشت کردیم ولی با نگاه یکدیگر را می جستیم.

چه زیبا بود.

باز هم به همان جمله رسیدم که " چشمها دروغگویانی خوب نیستند "... .

شنبه شانزدهم آذر 1387 توسط علیرضا |

ساده دل

لطفا اول پست قبلو بخونین بعد اینو !؟! متشکر از حضورتون


وقتی با او از او سخن می گفتم و وقتی با او خاطرات روزهای قبل را مرور می کردم آنگاه که بـه  قسمت ساده دلی و بچگی من رسید ، دیدم ساقه این گل چگونه شکست و توانستم قطرات شبنم را در میان گلبرگ چشمانش ببینم . شاید او مرا ببخشد.

همواره به انکار سخن می گفت ولی می شد در عمق نگاهش حقیقت را جست. کاش می دانست که چشمانش دروغگویانی خوب نیستند

کاش می دانست حس هایی که خود دیدم را نمی توان انکار کرد . حتی خودم هم نمی توانم فراموش کنم آن لحظه ای را که چه آمد بر س آن گل ، کاش  ... .

شنبه نهم آذر 1387 توسط علیرضا |

اولین Draft نوشته !!!

امروز به وبلاگم قسمت "Draft  نوشته "رو اضافه کردم

حالا این Draft  نوشته چیه ؟

تا حالا شده تو یه موقعیتی یه مطلبی به نظرتون بیاد ولی بعدا یادتون بره . این برای منم پیش اومد و به این فکر افتادم که مطالبو یه جا بنویسم . خب بهترین جا رو Draft گوشیم دیدم .

به نظرم این مطالب خوبیش اینه که به مسائل روزمره و اتفاقاتتون مربوطه .

من که کلی از اینا تو گوشیم دارم. یه شما هم پیشنهاد می کنم ... .

امیدوارم خوشتون بیاد.

شنبه نهم آذر 1387 توسط علیرضا |

عشق نفرین شده

آخ که چه کوتاه است فاصله بین عشق و نفرت

شاید به کوتاهی یک خواب شیرین و یا حتی به کوتاهی عمر

چه عجیب است  ، تا به حال می پنداشتم این فاصله بسیار بلند است آنقدر که هیچ کس تا به حال آنرا نپیموده

هه ... شاید به بلندی یک خواب کودکانه و یا به بلندی یک عمر  ... .

 

دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 توسط علیرضا |

دل من یه روز به دریا زد و رفت ... .

دل من یه روز به دریا زد و رفت                 پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

پاشنه کفش فرارو بر کشید                    آستین همتو بالا زد و رفت

یه دفعه بچه شد و تنگ غروب                 سنگ توی شیشه فردا زد و رفت

حیونی تازگی آدم شده بود                     به سرش هوای حوا زد و رفت

دفتر گذشته ها رو پاره کرد                     نامه فردا ها رو تا زد و رفت

 

دل من یه روز به دریا زد و رفت                  پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودن                خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش می خواست ولی            آخرش توی غبارا زد و رفت   

دنبال کلید خوشبختی می گذشت           خودش هم قفلی تو قفلها زد و رفت

                                                                                                   به یاد مرحوم عبداللهی

پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 توسط علیرضا |

رگ خواب

فقط خوب می دانم که دلیل این ها فقط فاصله است ... . فاصله ای که خط زدنش آنقدرها هم سخت نیست ... .

 دیگه از بس کنار پنجره نشستم و به خیابون خیره شدم خستم .دیگه به صبح رسوندن شبها برام شده یه عادت ، دیگه یاورم شده مدادم و یک مشت کاغذ ،دیگه مدادم به رقص رو کاغذ عادت کرده و هر بار که مزاحمش می شم نام تو رو می نویسه ... هه ... انگار اون هم رگ خواب منو فهمیده .

 تنهای تنها ، آرام و ساکت ، فقط تنها مزاحمم ساعتمه که با تیک تیکش بهم گوشزد می کنه که هنوز شبه ... .آه ... چرا این شب پایان ندارد ... .

این موقع هاست که دنیا برام میشه به کوچیکی یه برگ که شاید ... که شاید اونو یه روز خزون بزنه ... هه ... خزان دیگر از کجا رگ خواب مرا می داند .

هه ... یادته برام از بارون می گفتی . یادته هر وقت با هم بودیم و بارون می اومد آروم تر راه می رفتی ... می گفتی فقط بارونه که می تونه به آدما ثابت کنه که حسشون عشقه یا هوس ...من که همیشه تا ته بارون باهات می موندم ... .

حالا بعد سالها هر وقت بارون می اد زود عکستو بر می دارم می رم زیرش تا دوباره بهت ثابت کنم که هوس نبوده ... .

پی نوشت :نمی دونم چه حالی داشتم که اینو نوشتم . شاید خیلی بدباشه ... .

چهارشنبه یکم آبان 1387 توسط علیرضا |

آیا واقعا نامه چاپلین جعلی است ؟

یکی از دوستان تو قسمت نظرات گفتن این نامه کار آقای صبا بوده ولی من تو اینترنت که گشتم به چندتا سایت وبلاگ برخوردم که تقریبا همشون از روی هم کپی شده بود مثلا :

اینجا واینجا و اینجا و اینجا و این هم تو گوگل

که البته سعی کردم از سایت استفاده کنم چون تعداد وبلاگ ها بسیار زیاد است .البته شاید من خیلی ... باشم که اینقدر به این مسئله پرداختم ولی ... .

حالا اگه کسی سایتی معتبر سراغ داره من خوشحال می شم واقعا به این مسئله پی ببرم که واقعا جعلی هست یا نه ؟

با تشکر از وبلاگ مرا می شنوی !!!

دوشنبه هشتم مهر 1387 توسط علیرضا |

نامه چارلی چاپلین به دخترش

این نامه ای است که حدودا در دهه 50 میلادی نوشته شده. نامه ای که مردی بزرگ را به تصویر می کشد و چهره ی دلسوز و عاشقش را نمایان می کند . وقتی می گریید همه به او می خندیدند و وقتی می خندید ... نه ... خنده نه ... بیشتر باز کردن و کشیدن دو لبش بود بر روی هم ... .

مردی که لحظه ای هم دست از تلاش بر نداشت . اوایل یک دلقک بود. بعد به تئاتر و پس از آن به سینما آمد .بازیگری کرد . نوشت ، فیلم ساخت ، موسیقی ساخت و تنها مرگ توانست او را آرام بنشاند .

در دنیا جای کافی برای همه هست پس به جای این که جای کسی را بگیری سعی کن جای خود را پیدا کنی ( چارلی چاپلین )

پی نوشت : اگه حال خوندنشو نداشتین قرمز شده هاش فکر نکنم وقتی ازتون بگیره !!!

متن کامل در ادامه مطلب


ادامه مطلب

جمعه پنجم مهر 1387 توسط علیرضا |



بسم رب المعشوق
به نام خداوندي كه پاك ترين حس را در قلب محبوس كرد تا نا محرمان بدان دست درازي نكنند .
به نام خداوندي كه خود اولين عاشق بود تا بندگان رسم عشق از او بياموزند.
به نام خداوندي كه دل سياه شب را مأمن دل عاشق قرار داد و اشك را تنها پاك كنندهي سياهي .
اينجا از عشق مي نويسم نه شهوت و هوس . از معشوقي مي نويسم كه در همين نزديكي است و يا شايد نباشد و عشقي كه در كالبد كلمات قلب سفيد كاغد را شِكاند تا همچون شيشه بگريد ... !

ma_bluedream@yahoo.com

دل نوشته
Draft نوشته

RSS 2.0

Designed By ParsTheme